|
دیدی که بهار آمد...
در شب های یلدای زمستانی مطمئن بودیم، که روز آمدنی است و
بهار آمدنی.
در بلندای آن شب های تیره و تار، در کشاکش در گیری های
زندگی و در تب و تاب نا ملایمات ظلمانی، گاه چنان مستاصل و ناامید می شدم که نبودن
را بهتر از بودن می خواستم؛ در تلاطم دریای مواج بی کسی ها، در فراز و نشیب جاده
های برفی و سنگلاخی، از انتهای بیابان های طوفانی ناگاه روزنه ای از نور امید سوسو
زنان، پایان شب های سرد و بی روح را مژده داد؛
آری، طی شد و گذشت؛ روز آمد و بهار از راه رسید.
حال که خورشید گرما بخش هستی با نور طلایی رنگ و زرینش،
گونه های یخ زده ام را می نوازد، به یاد لحظه های تلخ غیبت بهار، دلم می خواهد
همراه شاپرک ها پرواز کنم و فریاد بزنم که
الا! زمستان غیبت سر آمد و بهار شد
خداوندا تو را شاکرم که طعم چشیدن بهار سر سبز و جاودانی را
به من دادی؛ آه خدای من چه زیباست این روز ها و چه وصف ناشدنی است
لحظه لحظه ی بهار ظهور
|